تبليغاتX
تو بهترين واژه براي آغاز كلامم هستي ...
مرا به خاطر بسپار نه به خاطره ...

دوستت دارم اي دوست داشتني من

درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تومی اندیشم

به توکه احساس مرانادیده نخواهی گرفت

ومراقبل ازانکه درمرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد

.عشق مراخواهی ستودودرباغ کوچک قلبم ؛گل امیدخواهی کاشت.

تنهاچیزی که برایم ارزشمنداست توهستی.

تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی توبودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکرکنم.

نمی دانم تاکی باید صبرکنم

اما دوباره صبرمی کنم چون عادت کرده ام

 یاد بگیرم غیرازصبرکردن وتسلی یافتن باخاطرات زیبایت چاره ای ندارم .

نیامدنت قلبم راسخت می فشارد

اما به امید امدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

 یا توخواهی امد یا دراغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

 

عزيزم نميدونم آخر قصه ئ من و تو چي ميشه اما اينو بدون

من تا ابد و براي هميشه به انتظار تو مي مانم و عاشقانه دوستت ميدارم ...

 

Image Hosted at ImageHosting.us

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 1:25 توسط قلب سرد |

به غرورت احترام خواهم گذاشت
برایت آرزوی خوشبختی خواهم کرد
و ترا از رفتن پشیمان نخواهم ساخت ولي
به غرور خود نیز احترام خواهم گذاشت
هنگام رفتنت...
به چشم هایت نگاه نخواهم کرد
تا اشک را در چشمانم نبینی...

 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ،

 تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ،

بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

 اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است...

 

 

Image Hosted at ImageHosting.us

نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 ساعت 1:17 توسط قلب سرد |

عشق مرا رد مكن

 

عاشقانه ترين نگاهم را روي قايقي از باد نشاندم و

پارو زنان سوي تو فرستادم

وقتي به ساحل نگاه تو رسيد

تو چشمانت را بستی

   و قايقم ، غرق شد...   

 

 

Image Hosted at ImageHosting.us

 

نازنينم من براي هميشه و تا ابد به انتظارت مينشينم

و عاشقانه دوستت ميدارم و ميستايمت ...

عزيزكم سخت دلتنگت هستم اي كاش تو نيز ...

 

عشق مرا به راحتي رد مكن ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 15:50 توسط قلب سرد |

هيچ وقت حسود نبودم

ولي از ديدن شادي ات به خود مي پيچم

هيچ وقت بدجنس نبودم

ولي آرزو دارم  يك روز خوش هم نبيني

هيچ وقت بدگمان نبودم

ولي مطمئنم تو هر ثانيه به من خيانت مي كني

با تمام اينها خوشحالم كه هنوز عاشقت نشدم،

فقط حاضرم برايت بميرم...

 

 عزيزكم دوستت دارم اينو باور كن

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت 15:24 توسط قلب سرد |

چرا ؟چرا؟چرا؟.....

 

 

چرا گريه هايم تمامي ندارند؟

 چرا نمي توانم به تو فکر نکنم؟

تازه فهميده ام که چقدر محتاج توام

تازه فهميده ام که بي تو نيستم ،

 بي تو نمي توانم عشق و زندگي را تجربه کنم ،

 تازه فهميدم که قلبم چقدر اسير خوبي هايت شده است

دستم را بگير اي مهربان

مي داني چقدر دلتنگ خوبي هايت شده ام؟

مي داني چقدر دلم بي تاب نگاهت شده است؟

کجايي؟

 بيا در اين همه پوچي و مسخرگي به دادم برس ! بيا...بيا ... اي عزيز بيا ... تنهايم مگذار بيا

 

چرا من بي تو هيچم ؟ چرا بي تو نمي توان زندگي كرد ؟چرا بي تو ؟چرا؟چرا ؟...

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 19:32 توسط قلب سرد |

اگه بگي نه من ...

دوباره دارم حرفمو بهت ميگم

 

دوباره دارم ازت خواهش ميكنم

 

احتمالا آخرين باره

 

چون ديگه نه روي اين كارو دارم نه حوصله شو...

 

نميدونم چي جواب ميدي

 

ولي اينو بايد بدوني

 

اگه بگي نه، خودكشي نمي كنم

 

چون حتي فكر كردن به توهم برام لذت بخشه

 

اگه بگي نه، ديوونه نميشم

 

چون الان هم چيزي از ديوونه ها كم ندارم

 

اگه بگي نه، شاعرنميشم

 

چون نمي خوام شعرام تورو ياد كسي بياره

 

 

اگه بگي نه، فراموشت نميكنم

 

چون اگه فراموشت كنم همه چي دروغ بوده

 

اگه بگي نه، انتقام نميگيرم

 

چون هر جا باشي من خوشحالي توميخوام

 

اگه بگي نه، من ميرم

 

ميرم دنبال چيزي كه بهش ميگن زندگي

 

پيش زنده هاي ديگه

 

كه فقط از زندگي زنده بودن وبلدن

 

مثل درخت، مثل كلاغ...

 

ميرم پيش اونايي كه هرگز نفهميدن عشق چيه

 

نفهميدن كه چطور يه لبخند

 

آدمو ديوونه ميكنه

 

اگه بگي نه، اتفاقي نميافته

 

فقط يه جسد به جسداي ديگه اضافه ميشه

 

به اجساد متحرك

 

كه نميدونن زندگي براي عاشق شدنه

 

و عاشق شدن يعني ديوونه شدن

 

پس سعي كن سهم كوچكي در نجات دنيا داشته باشي

 

تنها كاري كه بايد بكني...

 

اينه كه به من نگي نه ...؟

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 2:39 توسط قلب سرد |

من نيز دلتنگت هستم

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شکسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب اور است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم
گريه نکن که اشکهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي کند ، گريه
نکن که چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست!
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نکن...!

با تنهايي باش اما اشک نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني که
تنهايي!
گريه نکن که اشکهايت مرا نا آرام ميکند .! گريه نکن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميکشاند ! گريه نکن که چشمهايم طاقت اين
را ندارند که آن اشکهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند که اشکهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاک کنند .! گريه نکن که من نيز مانند تو آشفته مي شوم!
گريه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!

حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست که از اشک ريختن
خيس و خسته شود؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يک چيز از تو
ميخواهم که دوست دارم به آن عمل کني و آن اين است که ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشک
ريختن را ندارد ، آن اشکهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشکها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نکن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشکهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!
وقتي اشکهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشکهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشک ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز !
گريه نکن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشکهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاک کنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه کن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!
با گريه خودت را خالي نکن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالي کن تا دل من نيز خالي شود!
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشک از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه کن چون اين درد دلي بود که
من نيز با چشمان خيس نوشتم!

 

ديگر هيچ نميگويم چون اكنون چشمان من نيز خيس است


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 2:42 توسط قلب سرد |

عشق ....

عشق فراموش كردن نيست
 بلكه بخشيدن است
، عشق گوش دادن نيست
بلكه درك كردن است،
 عشق ديدن نيست
بلكه احساس كردن است
 ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست
 بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 2:28 توسط قلب سرد |

ای آرام جان مرا ببخش

 

مرا ببخش برای عشق صادقانه ام

مرا ببخش براي حسّ بچه‌گانه‌ام

مرا ببخش براي نگاه عاشقانه‌ام

گِره در من بود . . .

مشکل از من بود کودکي از من،

سادگي از من، باشد،همه تقصيرها بامن...

 اما تو نگاهم کردي . . .در اوج سکوت ، تو صدايم کردي

در عمق عطش، سيرابم کردي.. .

بگو آخر تو چرا،رهايم کردي؟بيمارم کردي؟

خرابم کردي؟ چه ابلهانه باختم! خودم را . .

.عشقم و احساسم را !

چه شد آن حس قشنگ؟

چه شد آن مِهر لطيف؟

چه شد آن شرم و حيا؟چه شد آن قولي كه ...


 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 21:38 توسط قلب سرد |

اگه ديدي ...راحت از همه چي نگذر عزيزكم

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره

 

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 17:19 توسط قلب سرد |

اي كاش سكوت نميكردم ...

روزي ساعتي خواستم بگويم كه عاشقت هستم اما اي آرام جان

در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر،از زندگي پر بار تر،و از

اميدها سرشار بود . حس كردم كه تو از نگاهم رازم را خوانده باشي

اما اينكه بدون تو خود را تنها ميبينم و بدون تو تنهايي را با تمام

ابعادش احساس ميكنم و قطره قطره عشقم را با تمام وجودم در يك

كلمه ميگنجايم و ميگويم اي عزيز من دوستت دارم

 

از اين بعد دوستاي گلم حرف دلتون رو بزنيد سكوت نكنيد همه كه مثله

هم نيستند تا با سكوت به راز عشق ما پي ببرند آري ديگر براي من

فايده ندارد اما ديگر سكوت نميكنم ... سكوت نميكنم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 17:4 توسط قلب سرد |

نميدانم تو نيز مرا مي جويي؟

 2 تا چشم ..2 تا گوش ...۲ تا دست ... ۲ تا ...

 اما یه دونه دل...باید جفتشو پیدا کنی
من جفت دلمو پیدا کردم...
رهاش کردم تا اون هم منو پیدا کنه...

  

 اي عزيزم نميدانم  تو نيز بدنبال مني

من كه ديووانه وار... براي هميشه منتظرت ميمانم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 2:7 توسط قلب سرد |

من ميخواستم

من ميخواستم تو به من عادت نكني من بهت عادت كردم

ميخواستم تو عاشق نباشي من عاشقت شدم

ميخواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي

ميخواستم تو سكوت نكني خودم سكوت كردم

ميخواستم تو هيچ وقت آزارم ندي من تا حد توانم آزارت دادم

ميخواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم

ميخواستم تا هميشه بهم خوبي كني من بهت بدي كردم

ميخواستم بري دنبال زندگيت اما تو همه ئ زندگيم شدي

 

          عزيزم بلاخره من به تو يكي حالي ميكنم كه عاشقتم ...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 0:25 توسط قلب سرد |

منو ببخش


اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بينم
منو ببخش اگه واسه چشاي تو خيلي كمم
تو يه فرشته اي و من اگه فقط يه آدمم
منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم
اگه با ديوونگيام پيش تو شرمنده ميشم
منو ببخش اگه همش ميسپارمت دست خدا
اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم شما
منو ببخش من نميخوام تورو به ماه نشون بدم
نشونيتو نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه ميخوام تورو فقط واسه خودم
ببخش اگه كمم ولي زيادي عاشقت شدم
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

 

دوستت دارم و عاشقانه ميستايمت  

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 21:44 توسط قلب سرد |

من براي هميشه منتظر تو مي مونم عزيزم ...

                                                 

يادت هست که به پرنده ی نامه برمن پيغام دادی که ديگر منتظرت نباشم؟

 يادت هست که در گذشته های نه چندان دور به من گفتی قسم خوردی که هميشه با من و عاشق من هستی؟

 يادت هست اون دورانی که با هم خوش بوديم و انتظار جدايی از هم را نداشتيم؟

 يادت هست که در رؤياهايمان برای خود کوهی از قصه های شيرين و زيبا ساخته بوديم؟

 ممکن است که تو فراموش کرده باشی اما من هرگز فراموش نخواهم کرد. حالا اون قصه ها کجان؟

 حالا اون رؤياها در سر کدوم مجنونی می چرخه؟ حالا اون عشق کجاست؟

 تو به من گفتی منتظرت نباشم اما من هميشه منتظر تو هستم تا ابد حتی اگر خورشيد بی نور و منظومه شمسی نابود گردد.

 مگر عشق مجنون نسبت به ليلی کم می شود؟

حالا من با يک عالم حرفها و داستان های قشنگ وسط جاده بی انتهای عشق منتظر تو نشسته ام.

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 1:0 توسط قلب سرد |

فرق من و تو

فرق من و تو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم...  .

حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.

 

 

 

 

 

 

دست هايم بوي گل ميداد وقتي مرا به جرم چيدن گل دستگير و شكنجه دادن

اما چرا هيچ كس نفهميد شايد خودم گلي كاشته ام....

 

 

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 23:48 توسط قلب سرد |

از تو ديگر چه بگويم

ميخواهم برايت بنويسم . اما مانده ام از چه چيز و از چه كسي بنويسم؟

 

از تو كه بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم كه چون تك درختي

 

در كوير خشك مجبور به زيستن هستم . از تو بنويسم كه قلبت از سنگ

 

بود يا از خودم كه شيشه اي بي حفاظ بودم ؟

 

اكنون از چه بنويسم ؟از دلم كه شكستي يا از نگاه غريبت كه با نگاهم آشنا

 

شد؟ابتدا رام شد و سپس رشته ئ مهر گسست و رفت و نا پيدا شد .

 

از چه بنويسم ؟از قلبي كه مرا نخواست يا از قلبي كه تو را خواست ؟

 

اي كاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود . اي كاش هرگز نديده بودمت

 

و دل به تو دل شكن نمي بستم ... اي كاش هيچ وقت عطر ياد و خاطرات گذشته

 

در مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز مجبور به تحمل مجازات تنهايي

 

و چنين تاوان عشقي نباشم ...نازنينم بهتر است ديگر هيچ نگويم

 

بهتر است باز هم مهر سكوت و خاموشي را بر لبانم بگذارم اما

 

اما اكنون مينويسم تا تو بداني كه ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان

 

چشمانم پر از اشك نميشود چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور كردم ...

 

اكنون ديگر اجازه نخواهم داد كه قدم به حريم خواب ها و روياهايم بگذاري ...

 

چون اين بار من اينطوري خواسته ام هر چند كه علت رفتن تو را نميدانم

 

و علت پا گذاشتن روي تمام حرف هايت را ...

 

باور كن ... كه ديگر باور نخواهم كرد عشق را ...ديگر باور نميكنم محبت را ...

 

                و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم كرد ....

 

 

 

کی اشکهاتو پاک میکنه،شبها که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه،وقتی منو نداری؟
شونه کی،مرهم هق هقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری،شبهای بی ستاره؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 19:7 توسط قلب سرد |

عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر است

خواستم برای آخرين بار هديه ای برايت بفرستم

گل گفت: مرا بفرست که خط پاکی از عشقم

خار گفت: مرا بفرست تا در چشم دشمنانش فرو روم

ناگهان صدايی شنيدم؛آن صدای قلبم بود که با شيرين زبانی گفت: مرا بفرست تا به او وفادار باشم.

 

نگاه اولت بر من اثر کرد

                  نگاه دومت ديوانه ام کرد

                                              نگاه سومت عاشق ترم کرد 

                         نگاه آخرت خاکسترم کرد

 

 

 

بچه ها شوخي شوخي به گنجشك ها سنگ مي زنند

گنجشك ها جدي جدي مي ميرند

ادما شوخي شوخي زخم ميزنند

دلا جدي جدي ميشكنند

 تو شوخي شوخي لبخند ميزني

و من جدي جدي عاشق ميشوم

 

درد اين نيست كه..................... عشقت بميره

بدترين درد اين نيست كه.....................به اوني كه دوستش داري نرسي

بدترين درد اين نيست كه..................عشقت بهت نارو بزنه

بدترين درد اينه كه....................يكي رو دوست داشته باشي و اون ندونه

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 4:4 توسط قلب سرد |

هنوز نيز دوستت دارم

خدايا كسي كه مرا در تنها ترين تنهايم تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهايش مگذار

 

حدس ميزنم شبي مرا جواب ميكني

                     قصر كوچك دل مرا خراب ميكني

 سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي

                ولي براي رفتن عجب شتاب ميكني

 

ارزش عميق هركسي
به اندازه حرف هائي هست كه براي نگفتن دارد
و كتابهائي نيز هست براي ننوشتن
و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي
كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم

 

عزيزكم اينو بدون هنوز دوستت دارم

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 3:29 توسط قلب سرد |

گناهم را ببخش ....

                                 

                                             گناهم را ببخش ...گناهم را ببخش

اگر روزي ندانسته و دانسته به احساس تو خنديدم

و يا از روي خود خواهي فقط خود را پرستيدم

اگر از دست من در خلوت خود گريه گردي

گر بد كردم و هرگز به روي خود نياوردي

اگر تو مهربان بودي و من نامهربان

براي ديگران سبز و براي تو خزان

گناهم را ببخش .. گناهم را ببخش ... گناهم را ببخش

 

 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريممن

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 2:28 توسط قلب سرد |

بي تو هيچم

 

هنگام مرگ مرا در تابوت سياه قراردهيد تا همگان بدانندهر چه سياهي بود من كشيده ام و دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان بدانندباخودهيچ نميبرم وچشمانم را باز بگذاريدتا همگان بدانندهميشه چشم انتظار بودم واولين روز بر سره مزارم تكه يخي به شكل قلب قرار دهيدكه بجايه معشوق برايم گريه كند

 

 

 

عشق ما را يا به جهنم می فرستد يا بهشت ،

ولی حداقل هميشه ما را به جایی می رساند

 

 

 

واقـعـــا دلـتنـگ تــو هـسـتــم

دوسـتــان بـسـيــاری دارم که

 می توانـم با آنهـا گفتگو کنم

ولی تو ، چـيـز ديـگـری هـستـی

تو ، آنچنان مرا خوب ميشناسی

کــه بـدون ايـنـکـه لـب بـگشايـم

می دانـی کــه چــه می گـويـم ،

واقـعـــا دلـتـنــگ تـــو هــسـتـــم

و می خواهم اين را حتمـاً بدانی

مهــم نـيسـت بـه کـجـا می روم

و که را می بينم يا چه می کنم

هـرگـز دوسـتی ای چـنـيـن ژرف

کــه در وجــود تــو يــافــتـه ام را

:: در ديگــری نخواهـم يـافـت

 

 

صبر کردن دردناک است ، فراموش کـردن دردناک است ، ولـی اينکه

 

ندانيم بايد صبر کنيم يا فراموش نماييم از هر دوی آنها دردناک تر است

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 1:47 توسط قلب سرد |